نقاشی، نقاش نیست!

 

به رادیو فرکتال خوش آمدید.

امروز قرار است درباره یکی از عجیب‌ترین پرسش‌هایی صحبت کنیم که شاید تمام تاریخ فلسفه، عرفان و علم را به هم پیوند می‌دهد:

آنچه ما جهان می‌نامیم، واقعاً وجود دارد... یا فقط تجربه‌ای است که در آگاهی ما شکل می‌گیرد؟

والتر راسل در فصل سوم کتاب «راز نور» جمله‌ای می‌گوید که در نگاه اول بسیار رادیکال به نظر می‌رسد:

خداوند آگاهی است... و تمام شکل‌های جهان، تنها ثبت‌های الکتریکی اندیشه خدا هستند.

اگر این جمله را بدون پیش‌داوری بخوانیم، شاید متوجه شویم که علم امروز هم، هرچند با زبانی متفاوت، پرسش‌هایی بسیار شبیه به آن مطرح می‌کند.


بیایید از مغز خودمان شروع کنیم.

همین الان که به اطراف نگاه می‌کنید، تصور می‌کنید جهان را مستقیماً می‌بینید.

اما نوروساینس می‌گوید...

شما هرگز خود جهان را نمی‌بینید.

آنچه به چشم می‌رسد فقط فوتون‌هایی است که به شبکیه برخورد می‌کنند.

در شبکیه، این نور به سیگنال‌های الکتریکی تبدیل می‌شود.

این سیگنال‌ها از طریق عصب بینایی به قشر بینایی مغز می‌رسند.

و تازه آنجا مغز شروع می‌کند به ساختن چیزی که ما اسمش را گذاشته‌ایم:

«واقعیت.»

رنگ...
بو...
صدا...
مزه...
حتی احساس لمس...

هیچ‌کدام در بیرون وجود ندارند.

آن‌ها تجربه‌هایی هستند که مغز از روی داده‌های الکتریکی تولید می‌کند.

به تعبیر عصب‌شناس بزرگ، آنیل ست (Anil Seth):

ما واقعیت را ادراک نمی‌کنیم؛ بلکه آن را می‌سازیم.

مغز، نوعی ماشین پیش‌بینی است.

او دائماً حدس می‌زند جهان چگونه باید باشد و فقط خطاهای پیش‌بینی را اصلاح می‌کند.

یعنی ما کمتر جهان را می‌بینیم...

و بیشتر مدل ذهنی خودمان از جهان را تجربه می‌کنیم.

 

اما والتر راسل یک قدم فراتر می‌رود.

او می‌گوید:

تنها یک ذهن وجود دارد. ذهن انسان‌ها جدا از هم نیست. ذهن، جهانی است و همه موجودات از همان ذهن یگانه بهره می‌برند.

در نگاه اول شاید این حرف کاملاً عرفانی به نظر برسد.

اما جالب است بدانیم که در علوم شناختی، طی سه دهه گذشته، تصویر کلاسیک از ذهن به‌شدت دگرگون شده است.

برای مدت‌ها دانشمندان تصور می‌کردند ذهن، چیزی است که فقط داخل جمجمه اتفاق می‌افتد.

اما در سال ۱۹۹۸، دو فیلسوف ذهن، اندی کلارک و دیوید چالمرز، نظریه‌ای را مطرح کردند که امروز با نام Extended Mind یا «ذهن گسترش‌یافته» شناخته می‌شود.

آن‌ها گفتند:

ذهن، لزوماً داخل مغز تمام نمی‌شود.

وقتی شما از دفترچه یادداشت، تلفن همراه، زبان، فرهنگ یا حتی انسان‌های دیگر برای فکر کردن استفاده می‌کنید، آن‌ها بخشی از فرایند ذهنی شما شده‌اند.

یعنی ذهن، یک سیستم بسته درون جمجمه نیست؛ بلکه شبکه‌ای است که بین مغز، بدن و جهان گسترش پیدا می‌کند.

این فقط یک ایده فلسفی نیست؛ امروزه در علوم شناختی مفهوم شناختِ تجسم‌یافته (Embodied Cognition) و شناختِ توزیع‌شده (Distributed Cognition) هم نشان می‌دهند که تفکر، حاصل تعامل دائمی مغز، بدن، محیط و دیگر انسان‌هاست.

انگار ذهن، بیشتر شبیه یک شبکه است تا مجموعه‌ای از جزیره‌های جدا از هم. در وواقع انگار ذهن کلا یک شبکه عظیم یکپارچه است که هر موجودی میتونه به بخشی از اون دسترسی داشته باشه. اون هم به شکل پویا. یعنی ممکنه امروز به بخشی دسترسی داشته باشه و بعد بخش بزرگتری از ذهن یکپارچه جهانی رو بتونه در ادراک خودش تجربه کنه. نه اینکه هر موجودی ذهن خودش رو داشته باشه.

حتی در نوروساینس اجتماعی می‌بینیم که مغزهای انسان‌ها هنگام گفت‌وگو، موسیقی، همکاری یا همدلی، می‌توانند تا حدی با یکدیگر همگام شوند؛ پدیده‌ای که آن را Brain-to-Brain Synchrony یا هم‌زمانی فعالیت مغزی می‌نامند.

وقتی دو نوازنده با هم می‌نوازند...
وقتی مادری به چشمان نوزادش نگاه می‌کند...
یا وقتی گروهی از انسان‌ها عمیقاً در یک گفتگو غرق می‌شوند...

الگوهای فعالیت مغزشان به شکل شگفت‌آوری به هم نزدیک می‌شود.

انگار مرزهای ذهن، آن‌قدرها هم که تصور می‌کردیم صلب و نفوذناپذیر نیست.

هرچه بیشتر درباره مغز یاد می‌گیریم، کمتر می‌توانیم از ذهن به‌عنوان یک موجود کاملاً مستقل و منزوی سخن بگوییم.

شاید ذهن‌های ما، بیشتر شبیه موج‌هایی باشند که بر سطح یک اقیانوس حرکت می‌کنند.

هر موج، شکل و نام خودش را دارد...

اما آب، یکی است.

و شاید والتر راسل دقیقاً به همین حقیقت اشاره می‌کند؛ اینکه آنچه ما «ذهن من» و «ذهن تو» می‌نامیم، بیش از آنکه واقعیتی مستقل باشد، تجلی‌های گوناگون یک فرایند بزرگ‌تر است؛ همان چیزی که او «ذهن یگانه» می‌نامد.

 


حالا دوباره به جمله والتر راسل برگردیم.

او می‌گوید:

تمام اشکال جهان، ثبت‌های الکتریکی هستند.

جالب است که نوروساینس هم دقیقاً می‌گوید:

تمام آنچه ما از جهان تجربه می‌کنیم، در نهایت الگوهای فعالیت الکتریکی نورون‌های مغز است.

مغز هر ثانیه میلیاردها پیام الکتروشیمیایی را بین حدود ۸۶ میلیارد نورون جابه‌جا می‌کند.

آن چیزی که ما اسمش را گذاشته‌ایم دنیا...

در نهایت به زبان مغز، چیزی جز الگوهای الکتریکی نیست.


اما فیزیک چه می‌گوید؟

اگر جسمی را آن‌قدر کوچک کنیم که به اتم برسیم...

و باز کوچک‌تر شویم...

به الکترون‌ها و کوارک‌ها می‌رسیم.

آنجا دیگر خبری از جسم سخت نیست.

فیزیک کوانتوم به ما می‌گوید آنچه ماده می‌نامیم، بیشتر شبیه الگوهای احتمال است تا ذرات کوچک و سخت.

بیش از ۹۹٫۹۹۹۹ درصد حجم اتم فضای خالی است.

پس این صندلی، این دیوار و حتی بدن ما...

بیشتر فضای خالی هستند تا ماده.

در نظریه میدان‌های کوانتومی هم، ذرات بنیادی، اجسام مستقل نیستند؛ بلکه برانگیختگی میدان‌هایی هستند که سراسر فضا را پر کرده‌اند.

یعنی آنچه ما جسم می‌نامیم، بیشتر یک «رویداد» است تا یک «چیز».


اینجاست که جمله دیگری از والتر راسل معنا پیدا می‌کند:

«جهان، جهانی در حال آفرینش است؛ نه جهانی آفریده‌شده.»

جالب است بدانید که کیهان‌شناسی مدرن هم تصویری کاملاً پویا از جهان ارائه می‌دهد.

ستاره‌ها متولد می‌شوند.

می‌میرند.

سیاه‌چاله‌ها شکل می‌گیرند.

کهکشان‌ها با هم برخورد می‌کنند.

اتم‌های بدن ما، روزگاری در قلب ستارگان ساخته شده‌اند.

هیچ چیز ثابت نیست.

همه چیز فرایند است.

نه شیء.


اما شاید عمیق‌ترین بخش این فصل، تفاوت بین «آگاهی» و «ذهن» باشد.

راسل می‌گوید:

آگاهی، ایستا است.

اما ذهن، ابزار اندیشیدن است.

در علوم اعصاب هنوز پاسخ قطعی برای منشأ آگاهی وجود ندارد.

حتی امروز یکی از بزرگ‌ترین پرسش‌های علم، همان چیزی است که دیوید چالمرز آن را مسئله سخت آگاهی نامیده است.

چگونه از فعالیت نورون‌ها، تجربه درونی به وجود می‌آید؟

هیچ نظریه پذیرفته‌شده‌ای هنوز نتوانسته این شکاف را پر کند.

به همین دلیل است که برخی دانشمندان، مانند جولیو تونونی با نظریه اطلاعات یکپارچه، یا راجر پنروز، احتمال می‌دهند آگاهی ویژگی بنیادی‌تری از جهان باشد، نه صرفاً محصول مغز.

البته این دیدگاه‌ها هنوز محل بحث‌اند و اجماع علمی درباره آن‌ها وجود ندارد.


راسل سپس از «الهام» سخن می‌گوید.

او می‌گوید:

الهام، زبان نور است.

زبان ارتباط انسان با خدا.

اگر این عبارت را به زبان علم ترجمه کنیم، شاید بتوانیم آن را به لحظه‌های بینش یا Insight نسبت دهیم.

نوروساینس نشان داده است که در لحظه‌ای که ناگهان پاسخ مسئله‌ای به ذهن می‌رسد، پیش از آنکه خودمان آگاه شویم، الگوهای خاصی از فعالیت مغزی شکل می‌گیرند.

بسیاری از دانشمندان، هنرمندان و موسیقی‌دانان بزرگ هم گزارش کرده‌اند که احساس می‌کنند اثرشان را «دریافت» کرده‌اند، نه اینکه صرفاً آن را ساخته باشند.

آلبرت اینشتین بارها گفته بود که تخیل، مهم‌تر از دانش است.

نیکولا تسلا می‌گفت اختراعاتش را ابتدا به‌طور کامل در ذهن می‌دید.

این تجربه‌ها، اگرچه لزوماً اثبات‌کننده منشأیی ماورایی نیستند، نشان می‌دهند که خلاقیت انسان فقط حاصل استدلال منطقی نیست.

 

اما شاید شاعرانه‌ترین بخش سخنان والتر راسل، جایی باشد که می‌گوید:

ثبت یک ایده، خودِ ایده نیست.

این جمله، اگر عمیق به آن نگاه کنیم، فقط درباره هنر نیست؛ درباره تمام زندگی است.

فرض کنید بتهوون، سمفونی نهم را پیش از آنکه روی کاغذ بیاورد، در ذهن خود تجربه کرده است.

آن موسیقی، پیش از آنکه به نت تبدیل شود، یک ایده بوده است.

نت‌های روی کاغذ، خودِ موسیقی نیستند.

آن‌ها فقط نشانه‌هایی هستند که تلاش می‌کنند آن ایده را به ذهن دیگری منتقل کنند.

یا میکل‌آنژ را تصور کنید.

او پیش از آنکه قلم‌مو را روی سقف کلیسا حرکت دهد، تصویری را در ذهن خود می‌دید.

نقاشی، خودِ آن تصویر درونی نیست.

فقط نزدیک‌ترین ترجمه‌ای است که توانسته آن را وارد جهان ماده کند.

و این دقیقاً همان چیزی است که والتر راسل می‌گوید:

اجرای یک ایده، همان ایده نیست؛ بلکه ردّی از آن است.


جالب است که علوم شناختی هم بین بازنمایی ذهنی و بیان بیرونی تفاوت قائل می‌شوند.

هر اندیشه‌ای که در ذهن شکل می‌گیرد، وقتی قرار است به زبان، موسیقی، نقاشی یا حتی کلمات تبدیل شود، ناچار باید از فیلترهای بسیاری عبور کند.

فیلتر زبان...

فیلتر حافظه...

فیلتر توانایی‌های حرکتی...

فیلتر محدودیت‌های ماده...

و در نهایت، هیچ ترجمه‌ای، کاملاً برابر با متن اصلی نیست.

در علوم اطلاعات هم می‌دانیم که هر فرایند انتقال اطلاعات، با محدودیت ظرفیت کانال، نویز و کاهش جزئیات همراه است. پیام هرگز بدون تغییر از فرستنده به گیرنده نمی‌رسد؛ بلکه همواره بخشی از آن در مسیر دگرگون یا حذف می‌شود.

شاید بتوان گفت هنر، علم و حتی زبان، همگی تلاش‌هایی برای نزدیک شدن به یک ایده هستند؛ نه خودِ آن ایده.


اما داستان اینجا تمام نمی‌شود.

حتی اگر یک هنرمند بتواند ایده‌اش را به زیباترین شکل ممکن بیان کند...

باز هم هیچ تضمینی وجود ندارد که همه، یک چیز را ببینند.

به نقاشی‌های میکل‌آنژ نگاه کنید.

هزاران نفر ساعت‌ها مقابل آن‌ها می‌ایستند.

اما آیا همه، یک چیز را تجربه می‌کنند؟

نه.

هر انسان، به اندازه ظرف ادراک خود، از یک اثر معنا استخراج می‌کند.

حتی ممکنه ما امروز یک شعر مولانا رو بخونیم و درکی ازش داشته باشیم و 5 سال دیگربخوانیم و درکی متفاوت داشته باشیم.

روان‌شناسی شناختی این پدیده را با مفاهیمی مانند طرحواره‌های ذهنی (Schemas) و پردازش بالا به پایین (Top-down Processing) توضیح می‌دهد.

مغز، اطلاعات را منفعل دریافت نمی‌کند.

بلکه آن‌ها را بر اساس تجربه‌های گذشته، باورها، زبان، فرهنگ و حافظه خودش تفسیر می‌کند.

به همین دلیل، دو نفر ممکن است دقیقاً به یک تابلو نگاه کنند...

اما در واقع، دو جهان کاملاً متفاوت را تجربه کنند.


پس اگر اجرای یک ایده، خودِ ایده نیست...

چگونه اصلاً ایده‌ها منتقل می‌شوند؟

شاید پاسخ را بتوان در واژه‌ای پیدا کرد که هم در فیزیک وجود دارد و هم در زندگی:

رزونانس.

در فیزیک، وقتی دو سیستم فرکانس طبیعی مشترکی داشته باشند، انرژی می‌تواند با بیشترین کارایی بین آن‌ها منتقل شود.

البته این قانون را نمی‌توان مستقیماً به ذهن انسان تعمیم داد، اما می‌توان از آن به‌عنوان یک استعاره بسیار گویا استفاده کرد.

در علوم اعصاب هم می‌بینیم که هنگام یک گفت‌وگوی عمیق، آموزش مؤثر یا اجرای موسیقی، فعالیت مغزی افراد می‌تواند تا حدی با یکدیگر همگام شود؛ پدیده‌ای که از آن با عنوان Neural Synchrony یاد می‌شود.

شاید به همین دلیل است که گاهی یک جمله ساده، زندگی انسانی را دگرگون می‌کند...

اما همان جمله، برای فردی دیگر کاملاً بی‌معناست.

نه به این دلیل که جمله تغییر کرده...

بلکه چون ذهن دریافت‌کننده، هنوز با آن ایده هم‌آوا نشده است.


شاید بتوان گفت حقیقت، هرگز به‌طور کامل در کلمات زندگی نمی‌کند.

کلمات، نقاشی‌ها، فرمول‌های فیزیک، قطعات موسیقی و حتی این پادکست...

همه فقط اشاره‌اند.

همه، انگشتی هستند که ماه را نشان می‌دهند.

اما هیچ‌کدام خودِ ماه نیستند.

حقیقت توی کتابها نیست. با مطالعه هم بدست نمیاد. بلکه برای درک حقیقت باید ظرفیت شنوندگی رو بالا برد. ایجاد یک فضای خالی بدون پیشفرضها.

و شاید به همین دلیل است که والتر راسل می‌گوید الهام، چیزی نیست که بتوان آن را آموزش داد؛ بلکه چیزی است که باید در درون انسان بیدار شود.

چون ایده، زمانی از ذهنی به ذهن دیگر منتقل می‌شود که هر دو، تا اندازه‌ای زبان مشترکی برای دریافت آن پیدا کرده باشند.

شاید انتقال واقعی، نه از طریق کلمات، بلکه از طریق کیفیتِ آگاهی رخ می‌دهد؛ و کلمات تنها بهانه‌ای هستند برای نزدیک شدن دو ذهن به یک افق مشترک.

اما شاید سؤال مهم‌تر این باشد که اگر ایده را نمی‌توان مستقیماً منتقل کرد، پس الهام چگونه اتفاق می‌افتد؟

شاید پاسخ، برخلاف تصور ما، در فرستادن ایده نباشد...

بلکه در آماده شدن ذهن برای دریافت آن باشد.

در علوم اعصاب، یکی از جذاب‌ترین ایده‌های سال‌های اخیر، مفهومی است به نام Criticality یا «حالت بحرانی مغز».

پژوهش‌ها نشان می‌دهند که مغز، بهترین عملکرد خود را نه در نظم کامل دارد و نه در آشوب کامل.

اگر فعالیت مغز بیش از حد منظم شود، انعطافش را از دست می‌دهد.

و اگر بیش از حد آشفته شود، دیگر قادر به ساختن معنا نیست.

اما درست روی مرز بین نظم و آشوب...

در نقطه‌ای که دانشمندان آن را حالت بحرانی می‌نامند...

اتفاق عجیبی رخ می‌دهد.

در این وضعیت، مغز بیشترین ظرفیت را برای یادگیری، خلاقیت، کشف الگوهای تازه و شکل‌گیری بینش‌های ناگهانی پیدا می‌کند. یعنی وظیفه ما ایجاد ظرفیت هست نه پر کردنش.

انگار ذهن، درست روی این مرز، بیشترین آمادگی را برای دیدن چیزی دارد که تا چند لحظه قبل برایش نامرئی بوده است. یعنی باید برای درک درونی، فضای خالی ایجاد کرد نه اینکه پرترش کرد.


حالا اگر این یافته علمی را کنار سخنان والتر راسل بگذاریم، شاید بتوانیم برداشتی جالب داشته باشیم.

شاید آنچه عارفان از آن با عنوان «حضور» یاد می‌کنند...

همان حالتی باشد که ذهن، برای چند لحظه، از هیاهوی حافظه، ترس، قضاوت و پیش‌بینی‌های همیشگی فاصله می‌گیرد.

نه کاملاً خاموش می‌شود...

و نه در آشوب افکار غرق می‌شود.

بلکه در تعادلی زنده قرار می‌گیرد.

تعادلی که در آن، امکان ظهور یک بینش تازه فراهم می‌شود.

البته علم هنوز چنین هم‌ارزی‌ای را اثبات نکرده است.

اما این شباهت، دست‌کم الهام‌بخش است.


در این نگاه، شاید الهام چیزی نیست که از بیرون وارد ذهن شود.

بلکه چیزی است که وقتی ذهن در وضعیت مناسبی قرار می‌گیرد، خودش را آشکار می‌کند.

مثل ایستگاهی رادیویی که همیشه در حال پخش است...

اما تا زمانی که گیرنده روی فرکانس درست تنظیم نشده باشد، فقط نویز شنیده می‌شود.

وقتی تنظیم کامل می‌شود...

ایستگاه تازه شروع به پخش نمی‌کند.

از قبل هم در حال پخش بوده است.

این فقط گیرنده است که آماده دریافت شده است.


شاید به همین دلیل است که بزرگ‌ترین کشفیات تاریخ، اغلب زمانی رخ داده‌اند که ذهن، برای لحظه‌ای از تلاش کردن دست کشیده است.

آرشمیدس در حمام.

نیوتن زیر درخت سیب.

پوانکاره هنگام سوار شدن به اتوبوس.

شرودینگر وسط استراحت در یک کلبه جنگلی

آگوست ککوله در رؤیای ماری که دم خود را می‌بلعید و ساختار حلقه‌ای بنزن را به او الهام کرد.

و حتی اینشتین، بارها تأکید می‌کرد که مهم‌ترین بخش کارش، نه محاسبات، بلکه آزمایش‌های ذهنی و شهود بوده است.

وجه مشترک همه این روایت‌ها، کنار گذاشتن تلاش منطقی نیست؛ بلکه رسیدن به ذهنی است که آن‌قدر آرام و منعطف شده که بتواند الگویی را ببیند که پیش‌تر در بین انبوه اطلاعات پنهان بوده است.


شاید الهام، انتقال یک فکر از ذهنی به ذهن دیگر نباشد.

شاید الهام، هم‌آهنگ شدن با الگویی از معنا باشد که همیشه امکان ظهورش وجود داشته است.

و شاید آنچه والتر راسل «نور مرکزی» می‌نامد، از منظر علم، نه یک مکان فیزیکی، بلکه استعاره‌ای باشد از حالتی که ذهن در آن، بیشترین ظرفیت را برای کشف حقیقت پیدا می‌کند.

شاید راز نبوغ این نباشد که بعضی انسان‌ها بیشتر فکر می‌کنند...

بلکه این باشد که بهتر می‌توانند به نقطه‌ای برسند که فکر کردن، جای خود را به درک درونی می‌دهد.

و شاید این همان معنای عمیق حضور باشد؛ لحظه‌ای که ذهن، دیگر اسیر گذشته و آینده نیست و درست در مرز بین نظم و آشوب می‌ایستد؛ جایی که هم علم از آن به‌عنوان بهینه‌ترین وضعیت برای ظهور الگوهای جدید یاد می‌کند و هم عارفان، هزاران سال است آن را دروازه الهام می‌نامند.

تمام این اپیزود، از نورون‌ها گفتیم...

از میدان‌های کوانتومی...

از کیهان...

از مغز...

از ذهن...

اما شاید تمام این واژه‌ها، فقط انگشتی باشند که به ماه اشاره می‌کنند.

و ماه...

هیچ‌گاه در انگشت نبوده است.

مولانا چه زیبا گفت:

آب کم جو، تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست

شاید حقیقت، چیزی نیست که بتوان آن را ساخت...

شاید فقط باید آن‌قدر آرام شد...

که خودش آشکار شود.

 


اگر آنچه ما جهان می‌نامیم، تا این اندازه وابسته به شیوه ادراک ماست...

اگر مغز، واقعیت را بازسازی می‌کند...

اگر ماده، آن صلابت ظاهری را ندارد...

اگر خود آگاهی هنوز بزرگ‌ترین راز علم است...

شاید لازم باشد کمی فروتن‌تر به جهان نگاه کنیم.


مثل همیشه بیایید اپیزود رو با یک دعوت به پایان برسونیم...

این هفته فقط یک تمرین انجام بده.

هر بار که به چیزی نگاه می‌کنی...

از خودت بپرس:

آیا من خودِ جهان را می‌بینم... یا فقط تجربه‌ای را که مغزم از جهان ساخته است؟

شاید همین سؤال ساده...

آغاز سفری باشد از زندگی...

به زنده‌گی.

۵
از ۵
۱ مشارکت کننده

جستجو در مقالات

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش

سبد خرید