
سلام. به اپیزود ششم رادیو فرکتال خوش آمدید.
امروز میخواهیم دو فصل دیگر از کتاب «راز نور» والتر راسل را با هم مرور کنیم: فصل نهم و دهم. هدفمان این است که ببینیم راسل چه میگوید و یافتههای امروز فیزیک و نوروساینس تا چه اندازه با ادعاهای او همراستا هستند. در کنار آن، مفهوم مهمی را هم بررسی میکنیم که راسل بر آن تأکید دارد: «میل». میل چیست؟ چه تفاوتی با خواستههای روزمرهی ما دارد؟ و چگونه با آگاهی و نور ساکن مرتبط میشود؟
راسل در این دو فصل ادعا میکند آنچه ما واقعیت مینامیم، محصول پیوند زدن حسها توسط مغز است. مغز برخلاف تصور رایج، نه میاندیشد و نه میداند. مغز تنها انبار ثبت احساسات است. دانستن واقعی از جای دیگری میآید: از نور ساکن آگاهی. و میل واقعی نیز از همان نور سرچشمه میگیرد.
فصل نهم: احساس، همه چیز را به هم پیوند میدهد
راسل میگوید برهمکنشهای الکتریکی دو امتداد نور تپنده از نور ساکن یگانه(الکتریسته مثبت و منفی یا همان انرژی همگراکننده و واگراکننده یا همون انرژی مردانه و زنانه)، الگوهای اندیشه را در ماده ثبت میکنند. ذهن تنها یک ایده را بهعنوان یک کل میشناسد. اندیشه همان ایده است که تجزیه شده و به شکل ایدههای جداگانه الگوبرداری میشود. این اندیشه الگوبرداریشده، بهصورت الکتریکی ابراز و توسط دو نور تپنده و متناوب در قالب ماده ثبت میگردد.
از نگاه راسل، جهان ماده و حرکت چیزی نیست جز ثبت الکتریکی اندیشه. فرایند ثبت، تجزیهی آن ایدهی یگانه و بیتقسیم به اجزایی است که تنها بهظاهر جدا به نظر میرسند. این فرایند، اشکال و کثرتهای فراوانی پدید میآورد، در حالی که در واقع جهان فقط یک چیز است.
الکتریسیته خدمتگزار ذهن است.همون تنها ذهنی که جود داره. الکتریسیته میل خلاقانه را ابراز میکند؛ با تجزیهی ظاهری نور ساکن یگانه به امواج گذرا از رنگهای طیفی مثبت و منفی. تمام این جهانِ بهظاهر مادی و محسوس، تنها از امواج نوری گذرا در حرکتِ ظاهری تشکیل شده است. خودِ حرکت، توهم است.
راسل تأکید میکند که جدایی واقعی وجود ندارد. در خورشید گداخته، تمام ایدههایی که زمین میشناسد — سیب، چوب درخت، گل بنفشه، رود و کوه — یک ایده هستند. خورشید مانند کورهای عمل میکند که همهی ایدهها را در هم ذوب میکند و سپس به فضا میفرستد تا سرد شوند و به واحدهای جداگانه تبدیل گردند.
او مثال سادهای میزند: ساختمونی رو تصور کنید که یک پنجره ی شیشه ای داره و این شیش مربع مربع هست. نقطههای نور خورشید روی کف اتاق ساختمون متعددند، اما همگی امتداد یک منبع واحدند. به همین ترتیب، تمام بشریت امتدادی از ایدهی یگانهی انسان است. و مثال سینما: روی پرده ایدههای زیادی در حال حرکت دیده میشوند. اما اگر منبع نور خاموش شود، همه چیز محو میگردد. علت تمام این حرکتها در نور ساکن واحدی است که از آن پخش میشوند. ایدهی ساکنی که به حرکت بسط داده میشود، در خودِ حرکت نیست؛ بلکه در همان سکونی است که از آن امتداد یافته است.
فصل دهم: کارکرد مغز
راسل در فصل دهم مستقیم به مغز میپردازد. او میگوید آگاهی الکتریکی ناشی از اثرات مشاهدهشدهی ماده در حال حرکت، در مغز ثبت میشود. باور عمومی این است که مغز میاندیشد و میداند. اما راسل قاطعانه میگوید مغز نه میاندیشد و نه میداند. مغز صرفاً انبار ثبتشدهی احساسات است.
مغز این دادهها را برای استفاده به یاد میآورد. مغز، خودش حالت پیچیدهای از حرکت است که از طریق امواج نوری تپنده ابراز میشود. اما حالات حرکت نمیتوانند چیزی را بدانند یا بیندیشند. مغز بخشی از یک ماشین انسانی است. ماشینها میتوانند اندیشههایی را که بهصورت الکتریکی از آنها عبور میکند ابراز کنند، اما خودشون قادر به اندیشیدن دربارهی آن اندیشهها نیستند. آنها میتوانند دانش را بیان کنند، اما صاحب دانش نیستند.
از نظر راسل، ذهن آگاهِ مرکزِ ارادهی روح انسان، تنها منبع اندیشه است. میل در مغز نیست؛ در آگاهی مرکزی جای دارد. میل، علت تمام حرکتهاست. مغز فقط مکانیزم ثبت الکتریکی اندیشهی ذهن آگاه است. همون تنها ذهنی که وجود داره. چون راسل همونطور که در اپیزود اول این فصل گفتیم معتقد بود که اصلا ذهن های مجزا وجود نداره بلکه فقط یک ذهن وجود داره. در ادامه میگه: پیامهایی که مغز میفرستد ذهنی نیستند؛ کاملاً الکتریکیاند و به احساس منجر میشوند. مغز هر پیام را حس و ثبت میکند و سپس پیامهای واکنشی را به بخشهای دیگر بدن میفرستد.
راسل هشدار میدهد که انسان اغلب احساس کردن را با اندیشیدن اشتباه میگیرد. اطلاعات دانش نیست. ممکن است کسی انبوهی از اطلاعات داشته باشد، اما دانش کافی برای خلق نداشته باشد. او مثال چنگ را میآورد: وقتی چنگ ساکن است، ما نمیتوانیم آن را احساس کنیم، اما میتوانیم ایدهی آن و امکانات بالقوهاش را بدانیم. وقتی سیمها به ارتعاش درمیآیند، دیگر نمیتوانیم بدانیم؛ فقط میتوانیم احساس کنیم.
همراستاییهای علمی امروز
حالا ببینیم علم امروز چه میگوید.
۱. مسئله پیوند (Binding Problem)
یکی از بزرگترین معماهای نوروساینس این است: ویژگیهای مختلف یک شیء (رنگ، شکل، حرکت، صدا) در نواحی کاملاً جداگانهی مغز پردازش میشوند. هیچ نقطهی واحدی وجود ندارد که همهی اینها را یکجا جمع کند. پس چگونه تجربهی یکپارچهی «سیب قرمز در حال افتادن» ساخته میشود؟ مغز مدام در حال پیوند زدن است — دقیقاً همان چیزی که راسل «احساس، همه چیز را به هم پیوند میدهد» مینامد.
۲. نظریه همزمانی نوسانات عصبی
ولف زینگر ، نوروفیزیولوزیست آلمانی پیشنهاد کرد که نورونهایی که ویژگیهای یک شیء واحد را رمزگذاری میکنند، با هم همفاز شلیک میکنند — معمولاً در باند فرکانسی گاما (۳۰ تا ۱۰۰ هرتز). این همزمانی سیگنال «فایر شدن نورونها در یک حرکت جمعی و هماهنگ» است. مغز با هماهنگ کردن نوسانهای الکتریکی، تکههای پراکنده را به هم میبافد.
۳. نظریه یکپارچهسازی ویژگیها (Feature Integration Theory)
آن تریسمن، روانشناس انگلیسی نشان داد که ویژگیهای ساده بهصورت موازی و خودکار ثبت میشوند، اما برای پیوند آنها به یک شیء واحد، توجه متمرکز لازم است. بدون توجه، ترکیبهای وهمی رخ میدهد: رنگ یک شیء با شکل شیء دیگر اشتباه گرفته میشود. توجه مثل نورافکنی عمل میکند که ویژگیها را به هم میچسباند.
توجه انتخابی برخی اطلاعات را اولویت میدهد و برخی را سرکوب میکند. نظریه رقابت سوگیرانه میگوید توجه، رقابت میان بازنماییهای عصبی را به نفع شیء مورد توجه سوگیری میدهد. نتیجه: افزایش نرخ شلیک نورونها، تقویت همزمانی گاما، و ساخت واقعیت منسجم از میان سیل دادههای حسی.
آیا توجه انتخابی به معنای وجود خودآگاهی است
**نه. توجه انتخابی بهتنهایی به معنای وجود خودآگاهی نیست.**
این دو مفهوم با هم مرتبطاند، اما یکی نیستند و نباید آنها را یکی گرفت.
تفاوتهای مهم
**توجه انتخابی** یک فرایند شناختی و عصبی است که مغز با آن برخی اطلاعات حسی را اولویت میدهد و برخی دیگر را سرکوب میکند. این فرایند:
- میتواند کاملاً خودکار و بدون آگاهی کامل رخ دهد (مثل وقتی ناگهان صدای بلندی توجه شما را جلب میکند، قبل از اینکه «متوجه» شوید).
- در حیوانات مختلف (از حشرات گرفته تا پستانداران) وجود دارد.
- حتی در شرایطی که آگاهی گزارششده وجود ندارد (مثل برخی حالات بلیندسایت یا پردازشهای زیرآستانهای) میتواند عمل کند.
- بیشتر یک سازوکار فیلتر و اولویتبندی است تا خودِ آگاهی.
**خودآگاهی** (یا آگاهی از خود) لایهای بالاتر است: دانستن اینکه «من» در حال تجربهکردن هستم، یا توانایی بازتاب روی حالت ذهنی خود. این سطح از آگاهی معمولاً نیازمند بازنماییهای پیچیدهتر، حافظه کاری، و شبکههای مرتبط با قشر پیشپیشانی و نواحی مرتبط با حس خود است.
رابطهی آنها در نوروساینس
- توجه انتخابی اغلب **شرط لازم** برای ورود اطلاعات به آگاهی آگاهانه است (بسیاری از نظریهها، از جمله نظریه فضای کاری سراسری، این را میپذیرند). بدون توجه، بسیاری از محرکها وارد تجربهی آگاهانه نمیشوند.
- اما شرط کافی نیست. میتوان به چیزی توجه کرد بدون اینکه لزوماً خودآگاهی بازتابی داشته باشیم.
- برخی پژوهشها نشان میدهند که توجه و آگاهی میتوانند تا حدی از هم جدا شوند: توجه بدون آگاهی، و در موارد نادرتر، آگاهی بدون توجه کامل.
ارتباط با دیدگاه راسل
از منظر فصلهای نهم و دهم «راز نور»، این تمایز بسیار مهم است:
راسل تأکید میکند که مغز (و فرایندهای الکتریکی آن، از جمله آنچه ما امروز توجه انتخابی مینامیم) فقط ثبتکننده و پیوندزنندهی احساسات است. این فرایندها خودکار و ماشینیاند.
توجه انتخابی دقیقاً یکی از همین سازوکارهای ماشینی است که حسها را فیلتر و به هم پیوند میزند تا «واقعیت» ساخته شود.
اما خودآگاهی واقعی، از نظر راسل، از «خود آگاه مرکزی» و نور ساکن میآید، نه از خودِ این فرایندهای الکتریکی مغز. مغز میتواند توجه کند، پیوند بزند و اطلاعات را سازمان دهد، بدون اینکه صاحب دانش یا خودآگاهی واقعی باشد — درست مثل ماشینی که کارهای پیچیده انجام میدهد اما نمیداند چه میکند.
توجه انتخابی ابزاری قدرتمند برای ساخت واقعیت منسجم از حسهاست، اما خودش معادل خودآگاهی نیست. خودآگاهی لایهای عمیقتر و متفاوت است.
بریم سراغ مفهوم «میل» در نگاه راسل
راسل میگوید الکتریسیته میل خلاقانه را ابراز میکند. میل در مغز نیست و علت تمام حرکتهاست. پس میل چیست؟
از دیدگاه او، میل نیروی محرکهی اصلی آفرینش است. نه احساس شخصی است، نه هیجان مغزی، و نه چیزی که در بدن یا مغز تولید شود. تنها ذهنی که وجود داره — همان نور ساکن یگانه — در حالت سکون مطلق است. این ذهن، میل به ابراز و آشکار کردن ایدهی خود دارد. همین میل باعث میشود نور ساکن به دو امتداد الکتریکی متضاد تقسیم شود و جهان ماده و فرم را پدید آورد.
پس میل علت است و حرکت و الکتریسیته معلول آن. میل خود حرکت نیست؛ سکونِ خواهانِ ابراز است. وقتی این میل به حرکت تبدیل میشود، الکتریسیته، امواج و ماده ظاهر میشوند.
راسل از دو میل بنیادی سخن میگوید: میل به جدا شدن و آشکار شدن، و میل به بازگشت و یکی شدن. این دو میل همواره با هم کار میکنند و چرخهی کامل آفرینش را شکل میدهند.
**تفاوت «میل» و «خواسته» در فلسفهی والتر راسل**
راسل میان این دو مفهوم تمایز روشنی میگذارد، هرچند در ترجمهی فارسی گاهی هر دو با کلمهی «میل» یا «خواسته» بیان میشوند. در اصل انگلیسی او بیشتر از کلمهی **Desire** استفاده میکند و آن را در دو سطح متفاوت به کار میبرد.
۱. میل (Desire) بهعنوان اصل کیهانی
این همان چیزی است که راسل در فصلهای نهم و دهم از آن حرف میزند:
- میل، نیروی بنیادین و خلاقانهی ذهن خداوند (نور ساکن یگانه) است.
- میل از سکون میآید، نه از حرکت.
- میل علت تمام حرکتهاست.
- الکتریسیته فقط ابزار ابراز این میل است.
- میل در مغز یا بدن نیست؛ در «خود آگاه مرکزی» و نور ساکن جای دارد.
این میل دو جهت اصلی دارد:
- میل به آشکار شدن و ایجاد فرم (Unfolding)
- میل به بازگشت به سکون و تعادل (Refolding)
این سطح از میل، شخصی نیست. شخصی و فردی نیست. کیهانی و واحد است
۲. خواسته (Want / Personal Desire)
خواسته آن چیزی است که انسان معمولاً در سطح روزمره تجربه میکند:
- خواستههایی که از بدن، احساسات، عادتها، ترسها، نیازها یا تصورات ذهنی برمیخیزند.
- خواستههایی که مغز ثبت میکند و به صورت حس یا انگیزه تجربه میشوند.
- خواستههایی که اغلب واکنش به اثرات هستند، نه علت خالص.
راسل معتقد است بسیاری از آنچه ما «میل» مینامیم، در واقع خواستههای حسشده و الکتریکی هستند. این خواستهها معلولاند، نه علت. آنها از حرکت و ثبت حسها میآیند، نه از نور ساکن.
بنابراین میل شخصی خودش ، معلول، فردی و متغیر ، و فقط احساس و اطلاعات است
مثال ساده
وقتی راسل میگوید «میل در مغز نیست»، منظورش این است که نیروی واقعی خلاقیت و اراده از مرکز ساکن میآید.
اما وقتی شما هوس خوردن چیزی را میکنید، یا میلی شدید به تأیید گرفتن از دیگران دارید، این بیشتر «خواسته» است، چیزی که مغز از طریق حسها ثبت کرده و به صورت انگیزهی الکتریکی تجربه میشود.
راسل انسان را دعوت میکند که از سطح خواستههای حسشده که خودشون معلول هستن بالاتر برود و با میل واقعی (که از نور ساکن میآید) یکی شود. در آن حالت، خواستههای شخصی کمرنگ میشوند و جای خود را به ابراز هماهنگ با قانون کیهانی میدهند.
به زبان خیلی خلاصه:
- **میل** = ارادهی ساکنِ نور برای آشکار شدن
- **خواسته** = پژواک یا ثبت الکتریکی آن در سطح بدن و مغز
میل علت است. خواسته معمولاً معلول.
نور ساکن آگاهی
میل واقعی از همان منبع نور ساکن آگاهی میآید، خواستههای شخصی اغلب ثبت الکتریکی مغز هستند. وقتی میل، آرام، پایدار، غیرنتیجهمحور و حالمحور باشد، به آن میل کیهانی نزدیکتر میشود و فضای آگاهی واقعی را باز میکند.
دانستن واقعی زمانی آغاز میشود که از حس فراتر رویم و علت را در سکون نور بشناسیم. خودآگاهی، از نظر راسل، از نور ساکنِ مرکزِ وجود میآید؛ نه از نوسانهای الکتریکی مغز، نه از توجه انتخابی، و نه از پیوند زدن حسها.
مغز پیوند میزند.
توجه اولویت میدهد.
نوسانها همزمان میشوند.
خواستهها ثبت میشوند.
اما میل واقعی و دانستن، از سکون میآید.
خب حالا فراتر رفتن از خواسته های شخصی یعنی چی؟ و چه نسبتی با آزادی داره؟ اگر علت همه ی حرکت ها، همون میلی هست که از تنها ذهنی که وجود داره نشاءت میگیره، پس خواسته های شخصی ما هم از همونجا میان که! درسته که علت نیستن و معلولن. ولی معلول همون میل سرمنشاء هستن. پس با یک سلسه ی روابطی میشه گفت همون میل هستن که.
اجازه بدید بیشتر اینو باز کنیم:
تا به حال به این فکر کردهاید که آیا برای رسیدن به آزادی، باید از میلهایمان رها شویم؟
آیا خودشناسی یعنی دیگر چیزی نخواهیم؟ دیگر به دنبال چیزی نرویم؟ دیگر آرزویی نداشته باشیم؟ یا شاید مسئله چیز دیگری است؛ اینجا مسئله ای پدیدار میشه که بسیار در مسیر خودشناسی مهمه:
ما قرار نیست از میل رها شویم، بلکه قرار است از اسارت میل رها شویم.
بیایید از همین مسئله شروع کنیم و صحبت رو ادامه بدیم
ما انسانها میلهای بسیار متفاوتی داریم. میل به بقا، امنیت، عشق، دیدهشدن، موفقیت، قدرت، آفرینش و شناخت. بعضی از این میلها را بهراحتی میپذیریم و بعضی را پنهان میکنیم. بعضی را ارزشمند میدانیم و بعضی را نشانهٔ ضعف یا ناآگاهی تلقی میکنیم.
اما آیا واقعاً میتوانیم زندگی انسانی را بدون میل تصور کنیم؟
و اگر نتوانیم، آیا هر میلی که در ما پدیدار میشود باید به فرمانی برای عمل تبدیل شود؟
تفاوت مهمی وجود دارد بین اینکه میلی در ما پدیدار شود و اینکه ما ناگزیر و مجبور باشیم مطابق آن عمل کنیم.
برای مثال، ممکن است میل شدیدی به دیدهشدن داشته باشم. میخواهم دیگران مرا تأیید کنند، از من تعریف کنند و ارزشم را به رسمیت بشناسند.
در یک وضعیت، این میل به فرمانی تبدیل میشود که رفتارم را هدایت میکند. باید دیده شوم. باید موفق شوم. باید دیگران متوجه ارزش من شوند. اگر چنین اتفاقی نیفتد، احساس میکنم چیزی از من کم شده است.
اما در وضعیت دیگری، میتوانم متوجه شوم که میلی به دیدهشدن در من پدید آمده است.
این دو تجربه ظاهراً بسیار شبیهاند، اما تفاوتی اساسی میان آنها وجود دارد.
در تجربهٔ اول، میل چنان با هویت من درآمیخته است که انگار هیچ فاصلهای بین خواستن و عملکردن وجود ندارد. در تجربهٔ دوم، میل همچنان حضور دارد، اما من میتوانم آن را ببینم؛ میتوانم احساسش کنم، بدون اینکه ضرورتاً از آن اطاعت کنم. چون این میل، دیگه علت هر جرکت میتونه نباشه. بلکه خودش معلول حرکتها و حس هایی باشه که مغز من به هم پیوند داده و خودش به اوبژه یا موضوعی برای شناخت توسط همون آگاهی کل تبدیل میشه.
شاید آزادی دقیقاً از همینجا آغاز شود.
نه از جایی که دیگر چیزی نمیخواهیم، بلکه از جایی که خواستن، تنها امکان ما برای بودن و عملکردن نیست.
برگردیم به همون سوال که آیا دو نوع میل وجود دارد؟
این پرسش ما را به تمایز دیگری میرساند.
گاهی چیزی را میخواهیم، چون تصور میکنیم با بهدستآوردنش به آرامش خواهیم رسید. موفقیت میخواهیم تا احساس ارزشمندی کنیم. ثروت میخواهیم تا احساس امنیت کنیم. تأیید دیگران را میخواهیم تا تردیدمان دربارهٔ خودمان کمتر شود.
در این وضعیت، اکنون ما به آینده گره خورده است. انگار زندگی هنوز آغاز نشده و قرار است بعد از رسیدن به نتیجهای خاص آغاز شود.
اما گاهی کاری را انجام میدهیم، نه صرفاً برای آنکه به نتیجهای برسیم، بلکه چون خودِ انجامدادنش نوعی بیانشدن است.
مینویسیم، میآفرینیم، میخوانیم، عشق میورزیم یا چیزی را کشف میکنیم؛ نه لزوماً برای آنکه تصویری از خودمان را به اثبات برسانیم، بلکه چون این کنش در ما امکان ظهور پیدا کرده است.
در حالت اول، توجه ما بیشتر به نتیجه گره خورده است. در حالت دوم، خودِ فرایند نیز ارزشمند است.
آیا اینها دو نیروی کاملاً متفاوتاند؟ آیا یکی از آنها متعلق به خودخواهی و دیگری متعلق به هستی است؟
شاید بهتر باشد عجولانه به چنین دوگانهای نرسیم. ممکن است در یک کنش، هر دو وجه حضور داشته باشند. ممکن است هم میل به آفرینش داشته باشم و هم بخواهم بهواسطهٔ آن دیده شوم. ممکن است هم از خودِ نوشتن لذت ببرم و هم نگران باشم که کتابم موفق نشود.
بنابراین، شاید مسئله این نباشد که میلها را به دو دستهٔ خوب و بد تقسیم کنیم. شاید لازم باشد رابطهٔ خودمان را با آنها بشناسیم.
میتوانیم میل به نتیجه داشته باشیم، بدون اینکه تمام ارزش و آرامش خود را به آن وابسته کنیم. میتوانیم چیزی را بخواهیم، برایش تلاش کنیم و در عین حال، تمام وجودمان را در گرو تحقق آن نگذاریم.
در این صورت، میل از میان نرفته است؛ آنچه تغییر کرده، نسبت ما با میل است.
اجازه بدید کمی به نسبت میل و بدن بپردازیم
آیا تا به حال برایتان پیش آمده که بدانید نباید کاری را انجام دهید، اما نتوانید جلوی خودتان را بگیرید؟
میدانید که لازم نیست از یک انتقاد بترسید، اما همین که کسی از شما انتقاد میکند، بدنتان منقبض میشود. ضربان قلبتان بالا میرود، نفستان تغییر میکند و پیش از آنکه فرصت کنید دربارهٔ موقعیت فکر کنید، شروع به دفاع از خودتان میکنید.
یا شاید تصمیم گرفتهاید دیگر برای تأیید دیگران زندگی نکنید، اما وقتی کسی شما را نادیده میگیرد، چیزی درونتان به هم میریزد. ناگهان تمام توجهتان به آن شخص معطوف میشود. ذهنتان شروع میکند به تحلیلکردن، سنجیدن و یافتن راهی برای بازگرداندن توجه او.
در این لحظات، آیا واقعاً آزادیم که چه کار کنیم؟
ما ممکن است از نظر ذهنی بدانیم که چه میخواهیم، چه چیزی برایمان اهمیت دارد و چگونه بهتر است رفتار کنیم؛ اما دانستن همیشه به معنای توانایی عملکردن مطابق آنچه میدانیم نیست.
انگار بخشی از وجودمان پیش از آنکه ما تصمیم بگیریم، تصمیمش را گرفته است.
شاید برای فهم این وضعیت، لازم باشد به جایی توجه کنیم که اغلب از آن غافلیم: بدن.
۱. بدن؛ جایی که میل به واکنش تبدیل میشود
ما معمولاً میل را چیزی ذهنی تصور میکنیم. فکر میکنیم ابتدا چیزی را میخواهیم، سپس تصمیم میگیریم و در نهایت بدنمان آن تصمیم را اجرا میکند.
اما تجربهٔ ما همیشه اینگونه نیست.
گاهی پیش از آنکه بفهمیم چه میخواهیم، بدنمان وارد وضعیت خاصی شده است. عضلات منقبض شدهاند، نفس تغییر کرده، شکم جمع شده یا توجه ما بهطور ناگهانی به چیزی چسبیده است.
بعد ذهن وارد میشود و برای آنچه اتفاق افتاده، داستانی میسازد.
کسی جواب پیام ما را نداده است. در بدنمان بیقراری ایجاد میشود. ذهن میگوید: «حتماً دیگر برایش مهم نیستم.» سپس میل به پیامدادن دوباره، توضیحخواستن یا حتی تنبیهکردن او پدیدار میشود.
در اینجا، آنچه ما میل خود میدانیم، ممکن است بخشی از یک فرایند پیچیده باشد: وضعیت بدن، خاطرات، پیشبینیهای ذهن، معنایی که به موقعیت میدهیم و رفتاری که در ادامه شکل میگیرد. میلی که برای بدنه و نه ذهن.
این به معنای آن نیست که هر میل را میتوان به یک واکنش جسمانی تقلیل بدیم. اما بدن یکی از مهمترین بخشهای تجربهٔ ماست؛ بخشی که میتواند پیش از آنکه ذهن همهچیز را به زبان بیاورد، تغییر وضعیت ما را آشکار کند. این همون میلی هست که راسل میگه خودش معلوله اصلا.
و این نکته برای بحث آزادی اهمیت دارد.
زیرا اگر اسارت میل فقط یک باور ذهنی نیست، با تغییر باورها بهتنهایی نیز همیشه نمیتوان از آن رها شد.
ممکن است بدانم که برای ارزشمندبودن نیازی به تأیید دیگران ندارم، اما بدنم همچنان در موقعیت طردشدن، همان اضطراب قدیمی را تجربه کند.
ممکن است بدانم که یک انتقاد تهدیدی برای بقای من نیست، اما بدنم آن را همچنان به شکل تهدید تجربه کند.
پس آزادی فقط مسئلهٔ دانستن نیست. مسئله این است که آیا میتوانیم آنچه را در ما اتفاق میافتد، در همان لحظهای که در حال شکلگرفتن است، ببینیم؟
۲. اسارت میل، پیش از آنکه فرمان ذهن باشد، میتواند به یک الگوی بدنی تبدیل شود
فرض کنیم هر بار که احساس میکنیم نادیده گرفته شدهایم، بدنمان وارد وضعیتی از انقباض و بیقراری میشود. ذهن ما این وضعیت را به معنای طردشدن تفسیر میکند و میل به جلب توجه دیگری شکل میگیرد.
اگر بارها این مسیر تکرار شود، ممکن است به الگویی آشنا تبدیل شود. موقعیت مشابهی رخ میدهد، بدن به شیوهای آشنا پاسخ میدهد و ذهن و رفتار نیز در همان مسیر قرار میگیرند.
این الگو لزوماً حاصل یک انتخاب آگاهانه نیست. ما معمولاً تصمیم نگرفتهایم که در برابر هر انتقاد، مضطرب شویم یا در برابر هر نشانهٔ طردشدن، برای جلب توجه دیگری تلاش کنیم.
این پاسخها میتوانند در طول زندگی و از طریق تجربه، یادگیری و سازوکارهای تنظیم بدن شکل گرفته باشند. یعنی همون میلی که معلوله. نه علت. و معلول به هم پیوند زدن حس ها توسط مغزه.
اما نکتهٔ مهم این است که وقتی الگویی بهصورت خودکار عمل میکند، فاصلهٔ میان آنچه اتفاق میافتد و آنچه انجام میدهیم، بسیار کم میشود.
محرک ظاهر میشود و واکنش تقریباً بلافاصله به دنبال آن میآید.
در چنین وضعیتی، ما فقط میل نداریم؛ انگار میل، بدن و رفتارمان را به مسیری آشنا هدایت میکند.
شاید بتوانیم این وضعیت را نوعی اسارت بنامیم: نه اسارت در برابر خود میل، بلکه اسارت در برابر ضرورتی که میل برای ما ایجاد میکند.
میخواهم؛ پس باید به دست بیاورم.
میترسم؛ پس باید فرار کنم.
خشمگینم؛ پس باید حمله کنم.
احساس طردشدن میکنم؛ پس باید کاری کنم که دیگری دوباره مرا بخواهد.
اما آیا میان پدیدارشدن یک میل و عملکردن مطابق آن، هیچ فضایی وجود ندارد؟
۳. آزادی از کجا آغاز میشود؟
شاید آزادی از جایی آغاز شود که بتوانیم متوجه شویم چه اتفاقی در حال رخدادن است؛ نه فقط در ذهنمان، بلکه در بدنمان.
تصور کنید کسی از شما انتقاد میکند.
در همان لحظه، خشم یا ترس پدیدار میشود. شانهها منقبض میشوند، فک سفت میشود، نفس تغییر میکند و میل به دفاع از خود شکل میگیرد.
در حالت معمول، تمام این فرایند ممکن است آنقدر سریع اتفاق بیفتد که فقط نتیجهٔ نهایی را تجربه کنیم: «من عصبانیام و باید جوابش را بدهم.»
اما اگر به بدنمان آگاه باشیم، شاید بتوانیم متوجه شویم که انقباض در حال شکلگرفتن است؛ اینکه نفس تغییر کرده؛ اینکه میل به پاسخدادن پدیدار شده است.
در اینجا اتفاق مهمی میافتد.
میل همچنان وجود دارد. ترس یا خشم نیز لزوماً از بین نرفته است. اما تجربهٔ ما دیگر فقط از میل و فرمان آن تشکیل نشده است. اکنون آگاهی از میل نیز در میدان تجربه حضور دارد.
میتوانیم خشم را احساس کنیم و در عین حال، متوجه باشیم که خشمگین هستیم.
میتوانیم میل به دفاع را تجربه کنیم، بدون اینکه فوراً دفاعکردن تنها امکان ما باشد.
میتوانیم اضطراب را در بدنمان حس کنیم، بدون اینکه مجبور باشیم برای پایاندادن به آن، بلافاصله کاری انجام دهیم.
این همان فاصلهٔ ظریفی است که میتواند امکان آزادی را ایجاد کند.
منظورم این نیست که صرفاً با مشاهدهٔ بدن، تمام واکنشهای خودکار متوقف میشوند. گاهی الگوها بسیار نیرومندند و تغییر آنها به زمان، تمرین و حتی کمک تخصصی نیاز دارد.
اما مشاهدهٔ آگاهانه میتواند رابطهٔ ما با آنچه در حال وقوع است تغییر دهد.
آزادی، در این معنا، تواناییِ حذف همهٔ میلهای فردی نیست؛ تواناییِ دیدن آن چیزی است که در ما عمل میکند، بهگونهای که دیگر ضرورتاً مجبور نباشیم آن را بیواسطه به عمل تبدیل کنیم.
۴. چرا بدن برای آزادی اهمیت دارد؟
شاید بپرسیم چرا این آگاهی باید از مسیر بدن بگذرد؟ چرا صرفاً فکر نکنیم و به خودمان یادآوری نکنیم که آزادیم؟
زیرا بدن فقط چیزی نیست که ذهن در اختیار داشته باشد. بدن بخشی از نحوهٔ حضور ما در جهان است. همون طور که در ابتدای این اپیزود گفتیم بدن دستگاه ضبط حس هاست و این حسها رو به هم پیوند میزنه و نحوه ی عمل و واکنش ما رو تعیین میکنه.
ما جهان را صرفاً با مفاهیم ذهنی تجربه نمیکنیم. جهان برای ما از طریق احساس امنیت یا تهدید، کشش یا انقباض، نزدیکی یا دوری، آمادگی یا خستگی نیز معنا پیدا میکند.
ممکن است از نظر منطقی بدانم که سخنگفتن در جمع خطرناک نیست، اما بدنم هنوز در برابر نگاه دیگران واکنش اضطرابی نشان دهد.
ممکن است بدانم که یک اشتباه، ارزش مرا از بین نمیبرد، اما بدنم همچنان هنگام اشتباهکردن، شرم و انقباض شدیدی تجربه کند.
در چنین شرایطی، دانستن ذهنی و تجربهٔ بدنی هنوز کاملاً با هم هماهنگ نشدهاند.
آگاهی بدنی به ما کمک میکند این فاصله را بشناسیم. بهجای اینکه صرفاً به خودمان بگوییم «نباید بترسم»، میتوانیم ترس را در بدن تجربه کنیم؛ بهجای اینکه انقباض را نشانهٔ ضعف بدانیم، آن را مشاهده کنیم؛ و بهجای اینکه فوراً از احساس ناخوشایند فرار کنیم، ببینیم آیا میتوانیم لحظهای با آن بمانیم.
این ماندن، به معنای تحمل اجباری یا نادیدهگرفتن نیاز به محافظت نیست. اگر موقعیتی واقعاً خطرناک باشد، پاسخ مناسب ممکن است دورشدن، مقاومت یا درخواست کمک باشد.
مسئله این است که آیا پاسخ ما فقط از الگوی خودکار گذشته میآید، یا میتوانیم شرایط اکنون را نیز ببینیم.
در این نگاه، بدن مانعی در برابر آزادی از میل نیست. بدن جایی است که بسیاری از محدودیتهای آموختهشده را میتوان شناخت و از همانجا، امکانهای دیگری برای پاسخدادن را پرورش داد.
اینجا میتوانیم به پرسش اصلی خودمان بازگردیم.
آیا باید از میل رها شویم تا آزاد باشیم؟
شاید نه.
میل به عشق، امنیت، آفرینش، شناخت و حتی میل به دیدهشدن میتواند بخشی طبیعی از زندگی ما باشد.
مسئله این نیست که هیچچیز نخواهیم؛ مسئله این است که آیا هر خواستهای باید به فرمانی تبدیل شود که تمام وجودمان را در اختیار بگیرد؟
ممکن است بخواهم دیده شوم، اما اگر کسی مرا نبیند، لزوماً مجبور نباشم برای جلب توجه او هر کاری انجام دهم.
ممکن است بخواهم موفق شوم، اما اگر نتیجه مطابق انتظارم نباشد، مجبور نباشم خودم را شکستخورده بدانم.
ممکن است از آینده بترسم، اما مجبور نباشم برای پایاندادن فوری به ترسم، به هر تصمیمی تن بدهم.
در همهٔ این موارد، میل یا احساس همچنان وجود دارد. آنچه تغییر میکند، رابطهٔ ما با آن است.
و بدن میتواند به ما نشان دهد که این رابطه در هر لحظه چگونه تجربه میشود.
آیا در حال تلاش برای انجام کاری هستم، یا بخش بزرگی از انرژیام صرف جنگیدن با خودم شده است؟
آیا میتوانم دشواری را تجربه کنم، بدون اینکه ضرورتاً آن را به معنای نادرستبودن مسیرم بدانم؟
آیا میتوانم ترس را احساس کنم، بدون اینکه تمام جهان را از دریچهٔ ترس ببینم؟
این پرسشها به ما کمک میکنند تفاوت میان تلاش و تقلا را بررسی کنیم.
تلاش میتواند مستلزم انرژی، تمرکز، انضباط و تحمل دشواری باشد.
اما تقلا ممکن است زمانی شدت بگیرد که علاوه بر خودِ عمل، با تجربهٔ اکنون نیز در جنگ هستیم؛ میخواهیم هر طور شده احساسمان را حذف کنیم، نتیجه را تضمین کنیم یا خودمان را به تصویری خاص از آنچه باید باشیم تبدیل کنیم.
پس روان بودن عمل لزوماً به معنای آسانبودن آن نیست. ممکن است عملی دشوار باشد، اما با کشمکش درونی کمتری همراه شود.
و برعکس، ممکن است از کاری آسان اجتناب کنیم، فقط برای اینکه با احساس ناخوشایندی روبهرو نشویم.
به همین دلیل، بدن را باید با دقت مشاهده کرد، نه اینکه هر انقباض را نشانهٔ اشتباه و هر آرامشی را نشانهٔ درستی بدانیم.
اینجا میخواهم از استعارهای استفاده کنم که برای بیان این وضعیت بسیار زیباست: استعارهٔ نی توخالی.
مولانا میگوید:
«ما چو چنگیم و تو زخمه میزنی»
و در جایی دیگر، از نیای سخن میگوید که صدایش از دمیدن دیگری برمیخیزد.
اگر این تصویر را در چارچوب بحث خودمان بخوانیم، شاید بتوانیم انسان را همچون نیای تصور کنیم که امکان نواختهشدن دارد.
نی برای نواختهشدن لازم نیست نابود شود. شکل و جنس دارد. ویژگیهایش بر صدایی که تولید میکند اثر میگذارند. اما موسیقی فقط به ارادهٔ مستقل نی فروکاستنی نیست.
در این استعاره، توخالیبودن به معنای بیارادگی، بیمیلی یا نداشتن شخصیت نیست.
بلکه یعنی لازم نیست خودم را منشأ مستقل و انحصاریِ تمام آنچه در من پدیدار میشود بدانم. لازم نیست همهچیز از صافیِ خواستهها، ترسها، برنامهها و تصویر من از خودم عبور کند.
میتوانم میل داشته باشم، اما به میل نچسبم.
میتوانم تصمیم بگیرم، اما تصور نکنم که باید همهٔ پیامدها را کنترل کنم.
میتوانم تلاش کنم، اما تمام انرژیام را صرف جنگیدن با تجربهٔ اکنون نکنم.
و اینجا ممکن است کنشی پدیدار شود که من آن را از پیش طراحی نکردهام؛ کنشی که نه از بیعملی، بلکه از نوعی گشودگی سرچشمه میگیرد.
در این تجربه، شاید احساس کنیم که ما بهعنوان یک فرد، تنها نویسندهٔ موسیقی نیستیم؛ گویی چیزی از طریق ما به بیان درمیآید.
گاهی در این گشودگی، کنشی پدیدار میشود که از پیش طراحی نشده است؛ جملهای که ناگهان نوشته میشود، پاسخی که برخلاف واکنش همیشگیمان از ما سر میزند، یا تصمیمی که نه از تقلا برای کنترل، بلکه از حضور روشنتر در موقعیت برمیخیزد.
از منظر وحدت هستی که منطبق با دیدگاه راسل هم هست، میشود گفت: گاهی هستی، با تمام شرایط و روابطی که در آن شکل گرفتهایم، از طریق ما امکان تازهای را محقق میکند.
اما برای فهم تجربهٔ نی توخالی، یک نکته اهمیت ویژهای دارد: توخالیشدن نباید خودش به پروژهای تازه برای کنترل خود تبدیل شود.
اگر به خودم بگویم «باید آرام شوم تا نی توخالی باشم»، ممکن است دوباره در همان چرخهٔ اجبار قرار بگیرم.
کافیه اول ببینم که در من چه میگذرد؛ ببینم بدنم منقبض است، میل به کنترل دارم یا از نتیجه میترسم. نه اینکه فوراً همهٔ اینها را حذف کنم، بلکه اجازه بدهم تجربهام در آگاهی حضور داشته باشد.
در همین مشاهده، فضای تازهای برای عمل ایجاد میشود.
۷. آیا آزادی یک حالت ذهنی است یا یک توانایی بدنی؟
بنابراین آزادی هم، تا حدی، تواناییِ ماندن در تماس با تجربهٔ اکنون است؛ تواناییِ احساسکردن یک میل یا ترس، بدون اینکه ضرورتاً در آن حل شویم.
این توانایی میتواند با تمرین آگاهی بدنی، شناخت الگوهای واکنشی و تجربهکردن پاسخهای تازه تقویت شود.
هر بار که میل به واکنش را میبینیم و امکان دیگری را تجربه میکنیم، ممکن است مسیر تازهای برای پاسخدادن در خود پرورش دهیم.
برای مثال، اگر هر بار که مضطرب میشوم، فوراً به سراغ گوشیام بروم تا از دیگری اطمینان بگیرم، این الگو فرصت چندانی برای تغییر پیدا نمیکند.
اما اگر گاهی بتوانم اضطراب را در بدنم مشاهده کنم، پیش از واکنش مکث کنم و ببینم در آن لحظه واقعاً چه چیزی لازم دارم، ممکن است بهتدریج پاسخهای دیگری نیز برایم در دسترس قرار گیرند.
آزادی یعنی اینکه پاسخ من تا حد امکان از دیدنِ موقعیت و تجربهٔ اکنون نیز تأثیر بگیرد، نه فقط از تکرار یک الگوی آشنا.
در این معنا، بدن صرفاً موضوع مراقبت نیست؛ بخشی از مسیر شناخت خود و گسترش امکانهای عمل است.
در نهایت، شاید بتوانیم رابطهٔ میل، بدن و آزادی را اینگونه خلاصه کنیم.
میل پدیدار میشود.
بدن به شیوهای واکنش نشان میدهد.
ذهن تجربه را تفسیر میکند و رفتاری را پیشنهاد میدهد.
اما اگر آگاهی بتواند این فرایند را در حال وقوع مشاهده کند، ممکن است امکان تازهای برای پاسخدادن پدیدار شود.
بنابراین آزادی الزاماً به معنای بیرونایستادن و کناره گیری از جهان امیال نیست.
شاید آزادی درون همین زندگی، درون همین بدن و درون همین شبکهٔ روابط امکانپذیر شود؛ هنگامی که آنچه در ما پدیدار میشود، دیگر ضرورتاً تنها راه ممکن برای عملکردن را تعیین نمیکند.
و این همان چیزی است که استعارهٔ نی توخالی به ما یادآوری میکند.
قرار نیست میل را نابود کنیم.
قرار نیست بدن را شکست دهیم.
قرار نیست با زور و تقلا، خودمان را به انسانی تبدیل کنیم که دیگر هیچگاه نمیترسد، هیچ چیزی نمیخواهد یا اشتباه نمیکند.
بلکه قرار است آنقدر به تجربهٔ بدن و ذهن خود آگاه شویم که بتوانیم میل را ببینیم، ترس را احساس کنیم و در عین حال، امکان دیگری برای بودن را نیز در دسترس داشته باشیم.
در واقع آزادی، تواناییِ نداشتنِ میل نیست؛ تواناییِ داشتنِ میل، بدون اسیرشدن در آن است.
و بدن و مغز، نه زندانی که باید از آن فرار کنیم، بلکه جایی باشد که نخستین نشانههای اسارت را در آن میبینیم و امکان گشودگی را از همانجا کشف میکنیم.
پس سوال ما در هر لحظه این نیست که «چگونه خودم را وادار کنم که درست عمل کنم؟»
بلکه این که:
«اکنون در بدن من چه میگذرد؟ چه میلی در من پدیدار شده است؟ آیا دارم با خودم میجنگم؟ و اگر بتوانم آنچه را هست، بدون عجله برای حذف یا کنترل آن ببینم، چه امکان دیگری برای عملکردن ممکن است آشکار شود؟»
شاید این مکث کوتاه، پاسخ همهٔ پرسشهای ما نباشد.
اما میتواند آغاز راهی باشد که در آن، کمتر اسیر واکنشهای خودکارمان میشویم و آزادانهتر در زندگی حضور پیدا میکنیم.
راهی که در آن، بهجای تلاش برای کنترل تمام موسیقی، کمکم یاد میگیریم به آن گوش بدهیم.
در اینجا، انسان حذف نمیشود؛ بلکه رابطهاش با نقش خودش تغییر میکند.
معیار تشخیص: زور و تقلا یا روانی؟
اما از کجا بفهمیم که در چنین وضعیتی هستیم؟
آیا کافی است هرگاه احساس آرامش کردیم، نتیجه بگیریم که هستی از طریق ما عمل میکند؟
به نظرم نه.
آرامش همیشه نشانهٔ گشودگی نیست. گاهی از ترس اجتناب میکنیم و احساس آرامش میکنیم. گاهی مسئولیتی را کنار میگذاریم و سبک میشویم. گاهی نیز کاری درست و ضروری انجام میدهیم، اما به دلیل دشواری آن، بدنمان تحت فشار قرار مگیره.
معیار اصلی نه آسانبودن کاره و نه وجود یا نبود میل.
ما باید به کیفیت تجربهٔ خودمان توجه کنیم.
من میان سه مفهوم تمایز میگذارم: انرژی، تلاش و تقلا.
انرژی نیرویی است که برای انجام کار صرف میکنیم.
تلاش، بسیج آگاهانهٔ تواناییها برای پیشبردن کار است.
اما تقلا میتواند آن کشمکش درونی باشد که در آن، علاوه بر خودِ کار، دائماً با وضعیت موجود نیز میجنگیم؛ میخواهیم احساسمان را به زور حذف کنیم، نتیجه را تضمین کنیم، خودمان را مطابق تصویری خاص درآوریم یا هر آنچه را که با خواستهمان هماهنگ نیست، کنار بزنیم.
ممکن است کاری بسیار دشوار باشد و تلاش زیادی بخواهد، اما در تجربهٔ درونی، با نوعی روان بودن همراه باشد.
و ممکن است فرد ظاهراً هیچ کاری انجام ندهد، اما در درونش گرفتار تقلا باشد.
برای تشخیص این تفاوت، ذهن بهتنهایی کافی نیست. باید بدن را نیز بشناسیم.
آیا فکمان را به هم میفشاریم؟ آیا نفس را حبس میکنیم؟ آیا در شکم، سینه یا شانهها انقباضی احساس میکنیم؟ آیا در تجربهٔ ما عجلهای دائمی برای رسیدن به نتیجه وجود دارد؟ آیا بخش بزرگی از انرژیمان صرف وادارکردن خودمان به انجام کاری میشود؟
این نشانهها البته که پاسخ قطعی نیستند، اما میتوانند سرنخهایی باشند.
آگاهی بدنی به ما امکان میدهد تفاوت میان تلاش برای انجام یک کار و جنگیدن با خودمان را دقیقتر ببینیم.
بدن در اینجا فقط ابزاری برای اجرای تصمیمهای ذهن نیست؛ بخشی از میدان آگاهی ماست. میل اینجا خودش یک اوبژه است که بهش آگاهیم
و نکتهٔ ظریف این است که وقتی تقلا را میبینیم، لازم نیست فوراً برای حذف آن تلاش کنیم.
زیرا ممکن است همین تلاش به فرمان تازهای تبدیل شود: «باید آرام شوم. باید رها کنم. باید نی توخالی باشم.»
و این بار، حتی رهاکردن نیز به پروژهای برای کنترل تبدیل میشود.
شاید بهتر باشد ابتدا فقط ببینیم.
انقباض را ببینیم. میل به کنترل را ببینیم. ترس از شکست را ببینیم. عجله را ببینیم.
نه اینکه منفعل شویم و هیچ تغییری ندهیم، بلکه اجازه دهیم مشاهده، پیش از واکنش، در تجربهٔ ما حضور پیدا کند.
گاهی همین تغییر در رابطهمان با وضعیت، فضای تازهای برای عمل ایجاد میکند.
شاید پرسش نهایی این نباشد که «چه میخواهم؟» بلکه این باشد: «وقتی این میل در من پدیدار میشود، آیا ناگزیرم از آن اطاعت کنم؟ و اگر برای لحظهای از این ضرورت فاصله بگیرم، چه امکان دیگری میتواند از طریق من ظهور پیدا کند؟»
خودشناسی، تمرین همین فاصلهٔ ظریفه؛ فاصلهای نه برای جداشدن از زندگی، بلکه برای حضور آزادانهتر در آن.
تمرین پایانی: مکث میان میل و عمل
تجربهٔ میل بهعنوان یک پدیده در آگاهی
حالا میخواهم شما را به یک تمرین کوتاه دعوت کنم.
تمرینی برای اینکه مفهوم آزادی را نه فقط با ذهن، بلکه با بدن خودتان تجربه کنید.
اگر در موقعیت مناسبی هستید، چند دقیقه برای خودتان وقت بگذارید. لازم نیست در وضعیت خاصی بنشینید. فقط سعی کنید در این چند دقیقه، توجهتان را به تجربهٔ خودتان برگردانید.
اگر رانندگی میکنید یا مشغول کاری هستید که به توجه کامل نیاز دارد، این تمرین را به زمان دیگری موکول کنید.
مرحلهٔ اول: به بدن برگردید.
برای چند لحظه، توجهتان را از افکارتان به بدنتان بیاورید.
لازم نیست چیزی را تغییر دهید.
فقط متوجه شوید که اکنون بدن شما چه وضعیتی دارد.
تماس پاها با زمین را احساس کنید. وزن بدنتان را روی صندلی یا سطحی که روی آن قرار دارید حس کنید.
به تنفستان توجه کنید؛ بدون اینکه مجبور باشید آن را عمیقتر یا آرامتر کنید.
آیا در جایی از بدن انقباضی احساس میکنید؟ در فک، شانهها، سینه، شکم یا جای دیگری؟
آیا احساس گرما، سرما، سنگینی، سبکی یا حرکت دارید؟
لازم نیست نام دقیقی برای هیچکدام پیدا کنید. فقط ببینید چه چیزی در تجربهٔ شما حضور دارد.
مرحلهٔ دوم: یک میل را پیدا کنید.
حالا از خودتان بپرسید:
در این لحظه چه چیزی میخواهم؟
شاید بخواهید زودتر این تمرین تمام شود. شاید دلتان بخواهد گوشیتان را بردارید و پیامی را بررسی کنید. شاید بخواهید چیزی بخورید، استراحت کنید، به کسی پیام بدهید یا از چیزی که احساس میکنید فاصله بگیرید.
لازم نیست میل مهم یا عمیقی باشد. یک میل کوچک و روزمره هم کافی است.
اگر میل مشخصی پیدا نکردید، میتوانید به یاد موقعیتی نزدیک فکر کنید که در آن، چیزی را بهشدت خواستهاید.
حالا آن میل را برای چند لحظه در نظر بگیرید.
مثلاً بهجای اینکه بگویید «باید گوشیام را چک کنم»، فقط متوجه شوید:
«میل به چککردن گوشی در من حضور دارد.»
یا بهجای اینکه بگویید «باید همین حالا جوابش را بدهم»، ببینید که:
«میل به جوابدادن در من پدیدار شده است.»
مرحلهٔ سوم: میل را در بدن احساس کنید.
حالا توجهتان را به این برگردانید که این میل چگونه در بدن شما تجربه میشود.
آیا با بیقراری همراه است؟ با انقباض؟ با احساس کشش به سمت چیزی؟ آیا تغییری در تنفستان احساس میکنید؟
شاید میل را در نقطهٔ مشخصی از بدن حس کنید. شاید هم نتوانید جای مشخصی برای آن پیدا کنید.
هر دو حالت اشکالی ندارند.
لازم نیست چیزی را به زور پیدا کنید یا احساس خاصی را در خودتان ایجاد کنید.
فقط مشاهده کنید.
اگر متوجه شدید که ذهنتان شروع کرده به توضیحدادن، تحلیلکردن یا قضاوتکردن، آن را هم بخشی از تجربه بدانید و دوباره به آنچه اکنون واقعاً احساس میکنید برگردید.
مرحلهٔ چهارم: میان میل و اطاعت از میل فاصله بگذارید.
حالا میخواهم یک تغییر کوچک در توجهتان ایجاد کنید.
بهجای اینکه بگویید «من باید این کار را انجام بدهم»، بگویید:
«میلی برای انجام این کار در من پدیدار شده است.»
به تفاوت این دو تجربه توجه کنید.
در جملهٔ اول، گویی میل فرمانی است که باید اجرا شود.
اما در جملهٔ دوم، میل چیزی است که اکنون در تجربهٔ شما حضور دارد و میتوانید آن را مشاهده کنید.
میل همچنان وجود دارد.
شاید حتی شدیدتر احساس شود.
قرار نیست آن را سرکوب کنید، از بین ببرید یا به خودتان ثابت کنید که از آن قویترید.
فقط برای چند لحظه، به آن اجازه دهید حضور داشته باشد، بدون اینکه فوراً تصمیم بگیرید مطابق آن عمل کنید.
حالا در سکوت، این پرسش را از خودتان بپرسید:
آیا میتوانم این میل را تجربه کنم، بدون اینکه همین حالا از آن اطاعت کنم؟
لازم نیست پاسخی با کلمات پیدا کنید.
فقط چند لحظه با تجربهٔ خودتان بمانید.
مرحلهٔ پنجم: تقلا را مشاهده کنید.
حالا ببینید آیا در شما تلاشی برای تغییر این تجربه وجود دارد.
آیا میخواهید میل را از بین ببرید؟
آیا تلاش میکنید آرام شوید؟
آیا به خودتان میگویید که باید در این تمرین موفق شوید؟
آیا میخواهید به هر قیمتی ثابت کنید که اسیر میل نیستید؟
اگر چنین چیزی وجود دارد، آن را هم مشاهده کنید.
شاید متوجه شوید که حتی تلاش برای آزادشدن از میل، میتواند به شکل دیگری از تقلا تبدیل شود.
در این لحظه، لازم نیست تقلا را متوقف کنید. فقط ببینید که وجود دارد.
بدن شما چه چیزی را نشان میدهد؟
آیا فشاری احساس میکنید؟ آیا نفستان را نگه داشتهاید؟ آیا برای رسیدن به نتیجه عجله دارید؟
یا میتوانید اجازه دهید تجربه، برای چند لحظه، همانطور که هست حضور داشته باشد؟
مرحلهٔ ششم: فضای امکانها را باز کنید.
حالا دوباره به همان میل برگردید.
اگر قرار نباشد فوراً از آن اطاعت کنید، چه امکانهای دیگری وجود دارد؟
میتوانید مطابق آن عمل کنید.
میتوانید کمی صبر کنید.
میتوانید ببینید این میل از چه نیازی خبر میدهد.
میتوانید تصمیم بگیرید که اصلاً آن را دنبال نکنید.
یا ممکن است هنوز ندانید چه میخواهید انجام دهید.
لازم نیست یکی از این گزینهها را انتخاب کنید. فقط توجه کنید که با دیدن میل، امکانهای دیگری نیز قابل تصور شدهاند.
شاید همینجا تفاوتی کوچک اما مهم را تجربه کنید:
میل هنوز هست، اما دیگر تنها چیزی نیست که در میدان آگاهی شما حضور دارد.
اکنون میل را میبینید؛ بدن را احساس میکنید؛ و امکانهای دیگری را نیز تشخیص میدهید.
مرحلهٔ پایانی: به زندگی برگردید.
حالا از خودتان نپرسید که آیا در این تمرین موفق شدید یا نه.
لازم نیست به آرامش خاصی رسیده باشید. لازم نیست میل کم شده باشد. حتی لازم نیست تصمیمی گرفته باشید.
فقط به این توجه کنید که آیا توانستید برای لحظهای، میان پدیدارشدن میل و عملکردن بر اساس آن تمایز بگذارید.
اگر توانستید، همین تجربه را به خاطر بسپارید.
نه بهعنوان یک حالت ویژه که باید همیشه آن را تکرار کنید، بلکه بهعنوان امکانی که میتوانید در زندگی روزمره دوباره به آن توجه کنید.
شاید دفعهٔ بعد که خشمگین شدید، خواستید از کسی تأیید بگیرید، از چیزی ترسیدید یا برای رسیدن به نتیجهای تقلا کردید، بتوانید برای چند لحظه به بدن خود برگردید.
ببینید چه چیزی در شما پدیدار شده است.
و پیش از آنکه آن را به فرمانی برای عمل تبدیل کنید، کمی با آن بمانید.
شاید آزادی از همینجا آغاز شود؛ نه از حذف میل، بلکه از دیدن آن.
نه از جنگیدن با خود، بلکه از آگاهشدن به آنچه در ما میگذرد.
و شاید در همین فاصلهٔ کوتاه، امکان دیگری برای عملکردن آشکار شود.
میتوانم بخواهم، بدون اینکه مجبور باشم فوراً به خواستهام عمل کنم.




